دنياي دنیا
بعد از قبولی تو آزمون گواهینامه، چون عاشق رانندگیم و برای این که تجربم بیش تر بشه و بابام راحت تر ماشین بهم بده، ۱۰ جلسه تکمیلی رانندگی برداشتم. از ۱۴ تا ۲۴. اولین تصادف: ۵شنبه وقتی داشتیم از قلهک بر می گشتیم نزدیک آموزشگاه بودیم که یه مزدا ۳ که یه مرده رانندش بود، ک ر م ش گرفتو ناجور پیچید جلوم، منم زود زدم رو ترمز اما چون سرعت داشتم ماشین از پشت به ماشینش خورد. بعدشم وسط خیابون وایساد هر چیم پلیس گفت که بگیر کنار تا ترافیک نشه گوش نمی داد تا خیالش راحت شد که ماشینش سالمه و ضایع شد و رفت. جلوی ماشین ما هم چیزیش نشد. دومین تصادف: شنبه داشتیم می رفتیم آبعلی که تو اوتوبان سرعت داشتم و جلوم یه نیسان بود که یه هو زد رو ترمز. هنوزم دلیلشو نمی دونم شنبه صبح با دیبا رفتیم دانشگاه قبلیم تا انصراف بدم و مدارکم بگیرم. گفتن باید یکی از والدین باشن که منم به بابام زنگیدم که بیاد. تا ساعت ۲:۳۰ ما رو الاف کردن امروز صبحم رفتم هنرستانم و مدرک دیپلمم رو گرفتم. وقتی رفتم مرکز کامپیوتری نزدیک هنرستان تا از مدارکم کپی بگیرم تا معدل دیپلمم (۱۹.۱۰) رو دید اصلا باورش نمی شد بعد برای ثبت نام رفتم دانشگام که تازه قبول شدمو جوابا ۵شنبه اومد. اما گفتن که امروز ثبت نام بچه های کارشناسیه و بچه های کاردانی باید هفته دیگه بیان. بای روزه و نمازاتون قبول باشه. یادتون نره بره منم دعا کنید. جمعه (۲۳ مرداد) کنکور آزاد داشتم تو این چند روزه کارم فقط رفتن به کلاس رانندگی بود و بس. ولی خیلی باحال بودا آخه بعد از ۴ جلسه رفتن مربیمو عوض کردم که مربی جدیده خیلی باحال بودو همیشه منو می برد جاهای شلوغ و خودشم پایه کورس گذاشتن بود ولی بعضی موقع ها که دیگه خیلی بی جنبه می شدم فقط می گفت حواست به تابلوی بالای ماشین باشه دوشنبه هفته پیشم با یکی از دوستام رفتیم بیرون و خیلی بهمون خوش گذشت. اول قرار بود با دوستای دیبا برم لویزان ولی چون من ظهرش کلاس رانندگی داشتم و باید زود برمی گشتم نتونستم باهاشون برم. امروزم صبح رفتم آموزشگاه رانندگی و اول ازمون امتحان آیین نامه گرفتن که منو مهناز (دوستم) قبول شدیم فعلا بای بای. اول عروسی : یکشنبه ۱۱ مرداد عروسی پسر عموم بود ما دختر عموا که خودمونو خفه کردیم از بس ذوق داشتیم بعد رانندگی: کلاسای رانندگیم شروع شده الان ۳ روزه دارم می رم ولی اندازه ۳۰ سال مربیمو پیر کردم. بسکه می گازم. اونم سرم داد می کشه آخرشم عروسی: فردا هم عروسی دعوت داریمو فکر کنم خیلی خوش بگذره راستی نیمه شعبون خونه عموم دعوت داشتیم. پسرای محلشون سر کوچشونو بسته بودنو می رقصیدن اما پلیس اومدو پراکندشون کرد. منم مامورا رو فحش دادم آخه نمی دونین جونا چقدر خوشحال و شاد بودن ولی بازم ضد حالا سر و کلشون پیدا شد. بای بای بچه ها این ۶ ماهه که نبودم کلی اتفاقای جدید افتاد. (از اتفاقای خیلی خوب تا خیلی خیلی خیلی بد.) حتما اتفاق خیلی خیلی خیلی بدرو می دونین همون که... . بی خیال دیگه انقدر هر جا نشستم بحث س ی ا س ی کردم اصلا حوصله ندارم. حالا دیگه می رسیم به اتفاقای خوب: ۱. تو عید من چند تا از دوستای صمیمیم که چند ماهی ازشون بی خبر بودمو دیدم ۲. ۳،۴ هفته بعد عید بود که یه جمعه تصمیم گرفتم دیگه به یونی نروم و از شنبش نرفتم. به همین راحتی به همین جالبی(گفته بودم فکرام جالبه کارامم بهش اضافه کنین.) به هر کسی می گم تو ۲ ثانیه اول فقط بهم نگاه می کنه انگار چی دیده!!! مامانو بابام خیلی زود حرفم و قبول کردن آخه می دونن کاری که نخوامو نمی کنم ولی خوب دلیلم داشتم. مامان و بابا خیلی دوستون دارم بره همه کارایی که برام کردینو و به همه حرفام گوش می دین ولی دوستام کجلم کردن اون یه هفته ای که بره انصراف می رفتم (هنوزم کتبا انصراف ندادم ولی خوب سر امتحانا نرفتم.) اصلا باورشون نمی شد اینارو داشته باشین تا بعد. امروز صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدمو بعد از حاضر شدن امروزم مثل هفته پیش کلاس جبرانی ریاضی داشتم امروزم کلاس داشتم ببینید من چقدر بدبختم که باید جمعه ها هم برم دانشگاه. ولی این خیلی زور داره که صبح جمعه ساعت ۵ بیدار بشی ۲ ساعت ام تو راه باشیو بری دانشگاه اما کلاس نداشت باشیو باید بدگردی خونه امروز بعد از تقریبا ۱ ماه ثنا رو دیدم آخه ما با هم یجا کار می کنیم، ولی از وقتی من دانشگاه قبول شدم یک خط در میون می رم شرکت. خیلی دلمو برای هم تنگ شد بودو کلی حرف برای هم داشتیم ديروز يک اتفاقي افتاد که فهميدم هنوزم خدا منو دوست داره صبح خواب موندم اولش خيلي معمولی با هم آشنا شديم، اسمو سن همو پرسيديم که مثل همه نتونست سنمو درست حدس بزنه بعدش منو برد يه جاي خيلي خلوت که حتي پرنده ام پر نمي زد فقط يکي دوتا ماشين اونجا بود که البته معلوم نبود آدماش کجا بودن البته بعدن فهميدما. بعدشم بهم پيشنهاد داد و دستمو گرفت من دستشو پس زدمو از ماشين پياده شدمو فقط جيغ مي زدم
آخه اوتوبان اصلا شلوغ نبود. منم ترمز گرفتم و یه کوچولو خوردم به نیسان که اصلا مهم نبود اما راننده چلفت تا بیاد ترمز دستی بکشه، چون سربالایی بود ماشینش اومد عقب و بد خورد به ماشینمون. ماشین اون که هیچیش نشد اما عصبانی
پیاده شدو گفت شما از پشت زدین. مربیمم گفت: ما که چیزی نگفتیم. اونم که دید ماشینش سالمه رفت. ما هم زدیم کنار و دیدیم جلوی ماشین سالمه اما خیلی باحال بود آخه مثلث احتیاط جلوی ماشین از وسط قر شده بود
. مربیمم یه کوچولو بهم غر زد و منم یه کوچولو ناراحت شدم
. آخه من اصلا دوست ندارم فاصلم زیاد باشه. بعضی ها اندازه یه ماشین با جلویی فاصله دارن.
به خاطر گرفتن ۲ تا امضا اما بالاخره کاره انصرافم درست شد و از اون دانشگاه مزخرف اومدم بیرون
.
و ازم پرسید که از هنرستان ... دیپلم گرفتی و منم گفتم اره
. گفت بچه های این جا که همه برنامه هاشونو می آوردن این جا و اصلا درس خون نبودن. حالا نمی دونست که خودمم این کاره بودمو برنامه ها رو از بچه های سال قبل می گرفتیم و همش درس خوندنام واسه شب امتحان بود
. 
سلام
. تو حوزه یکی از بچه های هنرستانمونو دیدم که ۱ سال بود همو ندیده بودیم. قیافه رویا وقتی منو دید خیلی جالب بود، آخه از تعجب داشت شاخاش در می اومدو می گفت دنیا جقدر جاق شدی
؟؟؟؟؟ آخه من با دوستام تو دانشگاه خیلی می خوردیم و من ۱۰ کیلو چاق شدم
اما کم کم دارم رژیم می گیرم.
.
و بعد هم از همه زودتر اسمامون برای آزمون شهر رد شد ولی از همه دیرتر امتحان دادیم اما هر دومون تو امتحان شهرم قبول شدیم
.به اولین نفری که گفتم قبول شدم مامانم بود. بعدم به مربیم و بابام و مامان بزرگم و حمیده (زن داییم) زنگیدمو گفتم.
سلام
آخه عروسی اولین پسرعموم بودو و بعد ۲ سال یه عروسی توپ بود. من و دیبا خیلی خوشگل شده بودیم(البته تعریف از خود و آبچی م نباشه ا
) آخه زن دایی م وقتی ما رو دید گفت شما می تونید برید جا عروس بشینیم (یکی منو بگیره). تو این عروسی یکی از آشنای عروس که منو تو نامزدیشون دیده بود و می خواست اما بابام حتی اجازه نداد
بیاین خونمون، دیدم. من و دیبا وقتی دیدیمش فقط همو نگاه کردیمو یکی باید دهان ما رو می بست.
بس که علی خوش تیپو خوش قیافه بود. همش تقصیر بابام دیگه ولی خودایی هنوز خیلی کوچکولو ام نه
.
منم دیگه آروم می رم البته تا موقعی که ماشینی ازم سبقت نگیره ولی خدا نکنه ماشینی ازم سبقت بگیر که باز جریان قبل و داد کشیدن.
. ایشالا ایشالا... .
سلام
چجورید؟؟؟؟؟؟
![]()
.
بعدش وقتی می فهمه تو کدوم یونی تهران درس می خوندمو و الان انصراف دادم بره این که برم یه یون اطراف تهران کم ترین چیزی که بهم می گه:" واقعا که دنیا خ ی ل ی خ ری"
( بچه ها به من لطف دارن) ولی اونا که نمی دونن یونی ما فقط اسم در کرده بود ولی اصلا امکانات،... نداشت.![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
و فکر می کردن من می خوام یه هفته ای برم مسافرت و بعدش بر می گردم یونی
. تا آخرین روز که بالاخره باورشون شد ولی هفته های اول هفته ای یه روز می رفتم یونی آخه واقعا بهم عادت کرده بودیم. ۶ ماه بود که تقریبا هروز همو می دیدیم.![]()
سلام
امروز صبح با صدای مامانم بیدار شدم. زود صبحونه خوردمو حاضر شدمو با مامانمو و دیبا (خواهرم) رفتیم جلسه عزاداری. بعد از تموم شدنه جلسه رفتیم خونه مادرم و ناهار خوردیمو
با حمیده جونو و فاطمه جون (زن دایی یام) حرف زدیم. بعدش اومدیم خونه. حمیده جون زنگ زد
و گفت: میاین بریم امامزاده صالح؟ مامانم که خسته بودو گفت من نمی یام ولی قرار شد منو دیبا باهاشون بریم. من اول رفتم دوش گرفتم
. بعدم حاضر شدمو با دایی و حمیده جونو و مادرو باباجونم رفتمیم شاه عبدالعظیم (اول قرار بود بریم امامزاده صالح ولی بعد تصمیم گرفتیم بریم شاه عبدالعظیم). تا ساعت 5:30 اونجا بودیمو زیارت کردیم. وقتی رسیدیم خونه با دیباو مامانو بابام رفتیم حسینه مون و زیارت عاشورا خوندیم. شامم خوردیم. بعد رفتیم خونه و یه کم منتظر محسن (شوهر خواهرم) موندیم و وقتی اومد با هم رفتیم امامزاده صالح و زیارت کردیم. ساعت 12:30 رسیدم و انقدر خسته بودم که زود خوابم برد
.
![]()
![]()
دوستای گلم چظورید؟؟؟؟؟؟؟
![]()
رفتم سر خیابونمون، منتظر موندم. آخه امروز نسرین (دخترعمو) هم قرار بود با من بیاد دانشگام. از اونجا با نسرین و دوستام رفتیم دانشگام. وقتی به دانشگاه رسیدیم من و نسرین رفتیم یه سری از جزوه ها رو کپی کردیم. بعدشم با بچه ها رفتیم کارت ورود به جلسه امتحان رو گرفتیم. سر کلاس اولم که زبان بود نسرینم سر کلاس نشست اما استاد نفهمید. نسرین فقط به لهجه استاد می خندید
ولی برای ما تقریبا عادی شده بود. آخر کلاس استاد ورقه های امتحانی که هفته پیش ازمون گرفته بود رو داد منو 3تا از دوستام که کنار هم نشسته بودیم نمرمون 19 شد ولی یه وقت فکر نکونید ما از روی هم دیدیم نه نه
. کلاس که تموم شد رفتیم ناهار خوردیم. کلاس بعدیمون ریاضی بود که هیچ کدوم حوصله سر کلاس نشستنو نداشتیم اونم چی ریاضی با اون استادش. پس کلاس آخرو پیچوندیم و خواستیم بریم خونه. تو راه کلی خندیدیمو شیطونی کردیم
. ساعت 5 از بچه ها خداحافظی کردیم و منو نسرین تا ساعت 7 با هم بودیم. با یه پسره آشنا شدیم
. خونشون 2 تا کوچه پایین تر از ما بود، وضع مالیش توپ بود ولی قیافه درست حسابی نداشت. ساعت 7 که رسیدم خونه خسته بودمو خوابیدم
.
سلام سلام
. پس صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدمو با دوستم به دانشگاه رفتیم. ۲ تا از دوستام کلاس اول ریاضی رو رفته بودنو به ما گفتن که استاد نه درس داده نه حاضر غایب کرده فقط تمرین حل کرده ما هم سر کلاس نرفتیمو با بچه ها رفنیم چیتگر![]()
![]()
. وقتی به چیتگر رسیدیم اول ۳ تا دوچرخه کرایه کردیم. دور اول رو که تو پیست زدیم 

،با 2تا پسر(محمد وحامد) آشنا شدیم که مثلاً می خواستن طریقه درست رکاب زدنو یادمون بدن. بعد پیشنهاد دادن بریم پیست استقامت ما هم که نمی خواستیم کم بیاریم رفتیم. ولی کاشکی قبول نمی کردیم اونم برای ما که بعد از 2 سال اولین بار بود که سوار دوچرخه می شدیم. ولی به هر سختی بود پا می زدیم البته نه به تنهایی یه مسیریرو محمد و حامد دوچرخه هامونو آوردن. بعد از 1 ساعت بالاخره به خط پایان رسیدیم ولی محمد که با دوستم الهام بود، نیومد. بعد از چند دقیقه محمد با یه دختره که از چونش خون میومد دستاشم بدجوری زخم شده بود، اومد. محمد از ما به خاطر این که وسط راه رفته بود کمک دختره عذرخواهی کرد. یکی از بچه ها به اورژانس زنگ زد
ولی هرچقدر صبر کردیم
نیومد. بالاخره بین اون همه پسر یه پسره با غیرت پیدا شدو دختر رو سوار ماشین کردو برد دکتر. کلی که گذشت تازه هلال احمر اومدو گفت مجروح کجاست؟ ما که فقط دلمونو گرفته بودیمو می خندیم ![]()
![]()
. یکی از بچه ها گفت جناب صبح بخیر دختر رو بردند. من و دوستامم رفتیمو چای خوردیم

. بعدشم روی یکی از نیمکتا نشستیم که پفکو چیبس بخوریم
که دیدیم دوباره سروکله محمد و حامد پیدا شد که با یکی از دوستاشون بودن و اومدن کنار ما نشستن. محمد از من چندتا سوال پرسید که مثلاٌ خصوصیات شخصیتیم رو بگه که اکثرشو چرتو پرت گفت. بعد ازشون خداحافظی کردیمو اومدیم خونه.هوا خیلی سرد بود، تو راه داشتم قندیل می بستم
. وقتی رسیدم خونه ناهار خوردم
و فیلم قرنطینه رو دیدم
.
![]()
![]()

.ولی ما که نرفتیم خونه. منو دوستام قرار گذاشتیمو با هم رفتیم چیتگر![]()
. جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت البته چون کارت شناسایی نداشتیم نتونستیم دوچرخه کرایه کنیم. آخرشم که داشتیم از پارک میومدیم بیرون یه پژو۲۰۶ برامون نگه داشت که سرنشیناش یه زن و مرد بودنو گفتن اگه می خواین تا در پارک برسونیمتون ما هم که فکر کردیم دلشون برای ما سوختو از سر خیر خواهی می خوان ما رو سوار کنند خیلیم خسته بودیم می خواستیم سوار شیم اول دوستم سوار شد ولی سریع در ماشینو بستو گفت بچه ها بریم. مرده ام یه نگاهی به ما کرد و رفت وقتی ازدوستم پرسیدیم مگه چی تو ماشین دیدی؟؟؟؟؟؟؟
گفت تو ماشین پر اسپری بیهوش کننده بوده
. ما هم ترجیح دادیم تا ایستگاه مترو پیاده بیایم تا بلایی سرمون نیومده. بعدشم اومدیم خونه. من که انقدر خسته بودم ناهارمو خوردمو خوابیدم.
![]()
![]()
. بعد از اینکه کارمون تموم شد با هم رفتیم باغ برای ثنا یه چکمه قشنگ خریدیم . بعدشم اومدم خونمون. راستی دیدید امروز چه بارون قشنگی اومد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و برای اینکه برم دانشگاه سوار ماشين شدم نه اتوبوس. ولي زود به دانشگام رسيدم. چون حوصله زود رفتن سر کلاسو نداشتم
انوم چه کلاسي برنامه سازي ، وقتي راننده جون ماشين بهم گفت 5 دقيقه با هم باشيم من قبول کردم آخه به قيافش نمي خورد پسره بدي باشه اما اي کاش...



اما کسي نبود که صدامو بشنوه. منم که چاره ديگه اي نداشتم اونو قسمش دادم گفتم من يه همچين دختري نيستم از اين کارا متنفرم
ولي اون اصلا حالش خوب نبود ولي بالاخره خدا به دادم رسيد و اون پسره پست دلش برام سوخت و منو تا دانشگام رسوند. البته نه به اين راحتيا. تو ماشين مي گفت بايد بهش پوله 1 ساعت گردوندمو بدم اون موقع حاضر بودم هر چقدر پول دارم بهش بدم ولي 6000 تومن بيش تر نداشتم که مگه راضي مي شد مي گفت آبروتو تو دانشگاه مي برم ولي وقتي کيفمو خالي کردمو مطمئن شد واقعا ديگه پولي ندارم منو بعده 1 ساعت به دانشگام رسوند منو رفتم سر کلاس. ولي اصلا حالم خوب نبود دوستام نگرانم شده بودنو مي پرسين چي شده که منم جريانو براشون گفتم انقدر حالم بد شده بود که تا بعدازظهر هيچي نخورم ولي نتونستم از ذرت بگذرم با بچه ها رفتيمو ذرت خورديم. وقتيم که به خونمون رسيدم سريع حاضر شدم آخه امشب يه مهموني بزرگ 2000 نفري تو تالار قصر و لوکس طلايي دعوت داشتيم و به تالار رفتيم . ما خيلي دير رسيدم چون من از دانشگاه دير اومدم. ولي خوب وقتي شام خورديم اومديم خونه من اونقدر خسته بودم خوابيدم.
| Design By : Night Skin |

